داستان کوتاه : بر سر دو راهی (امین فرومدی)

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    برچسب ها

     

     

    توی یه بوتیک کار می کردم.ماهی 450 هزار تومان بهم می دادن.یکی از شگردای کارمان این بود که مارک های ایرونی رو می کندیم و مارک خارجی به اجناس می زدیم و تا سه چهار برابر قیمت می فروختیم!صاحب کارم ازم راضی بود و بابت سود های سر شاری که به جیب می زد بهم پور سانت  می داد.پور سانتم حتی از حقوقمم بیشتر می شد! ولی یه مشکلی وجود داشت،وجدانم عذابم می داد.و از این که کلاه ملتو بر می داشتم از خودم بدم می اومد.سر یه دو راهی سرگردان مونده بودم حال کسی رو داشتم که بین زمین و آسمان معلق باشه.

    یه روز که به خونه بر می گشتم صدای دلربای صوت عبدالباسط از بلندگوی مسجد محل به گوش می رسید.چقدر زیبا و ملکوتی بود. ناخودآگاه به آن کلمات مقدس دل سپردم.انگار همین الان از آسمان نازل می شد.هر آیه ای که خونده می شد گوینده ترجمه میکرد.یکی از ایات قرآن مرا سخت تکان داد:و همچنین برای مردم مدین برادرشان شعیب را فرستادیم.شعیب به آنان گفت ای قوم!خدای یگانه را پرستش کنید که پروردگار دیگری جز او ندارید.و در پیمانه ترازو کم فروشی نکنید!من شما را در حال و روز خوبی می بینم ولی برای شما بیم دارم از فرارسیدن روزی که عذاب آن شما را از هر طرف در بر گیرد.ای قوم پیمانه ترازو را از روی عدالت به تمام و کمال ادا کنید.و حق مردم را ضایع نکنید! و در روی زمین قساد را پراکند نسازید!...

    وقتی این کلمات مقدسو شنیدم بسیار متاثر شدم.یک لحظه حال کسی رو داشتم که دچار برق گرفتگی شده باشه.از خودم شرمنده شدم.دوست داشتم زمین دهن باز کنه و منو ببلعه.حالم اصلا خوب نبود.به خونه که اومدم به نظر مادر و همسرم آدم عجیب و غریبی بودم نگرانم شدن ازم می پرسیدن:چی شده؟اتفاقی افتاده؟با بی حوصلگی جواب دادم نه چیزی نیست فقط کمی خسته ام.

    شب اصلا خوابم نمی برد.با خودم در گیر بودم.فکر می کنم اینجور وقتا ادم دو شخصیتی می شه.و این دو نفر در درون آدم با هم بگو مگو می کنن و بجان هم می افتن.آدم کلافه می شه.با هم می جنگن مثل دو تا دشمن! تا صبح هی غلت می زدم بسختی یه چرت خوابیدم.صبح بعد از نماز و صبحانه تصمیم خودمو گرقتم.آن روز انگار تازه متولد شده بودم!چه روز شادی بود!چه روز فراموش نشدنی ای! دیگه اون من بد خودمو شکست داده بودم.براستی که زندگی میدان جنگه و انسان همیشه بر سر دو راهی انتخابه.

    نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 15:27
    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها