داستان کوتاه "آدمها" - امین فرومدی | بلاگ

داستان کوتاه "آدمها" - امین فرومدی

تعرفه تبلیغات در سایت

آخرین مطالب

امکانات وب

 

شاعری کنار رودخانه بیزون شهر زیر سایه بید مجنون نشسته بود

و داشت شعر" آدمها "را می سرود.ناگهان مرد مسافری جلو آمد و

از او پرسید:ای مرد بگو ببینم مردم این شهر چطور آدمایی ین؟

مرد شاعر کمی فکر کرد و پرسید:مردم شهر تو چطور آدمایی ین؟

مسافر گفت:مزخرف!

شاعر نگاهی به او انداخت و گفت:این شهر همین جورن!

مسافر وقتی که وارد شهر شد دید آن مرد راست گفته مردم این شهر هم

مثل مردم شهر خودش مردمانی بدردنخور و مزخرفن.

بعد با خودش گفت هر جا برم آسمان همین رنگه.

چند دقیقه بعد مسافر دیگری آمد و همین سئوال را از مرد شاعر پرسید.

شاعر گفت:مردم شهر تو چطورن؟

-مردمی خوب ومهربان!

شاعر:خیلی خوبه.شهر ما هم همینطورن!

مسافر وقتی که وارد شهر شد دید آن مرد راست گفته مردم این شهر هم

مثل مردم شهر خودش مردمانی مهربان و دوست داشتنی ین!

بعد با خودش گفت هر جا برم آسمان همین رنگه.


...
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : دوشنبه 28 اسفند 1396 ساعت: 12:54