شعر و داستان/امین فرومدی

تعرفه تبلیغات در سایت

امکانات وب

 شاعری کنار رودخانه بیزون شهر زیر سایه بید مجنون نشسته بودو داشت شعر" آدمها "را می سرود.ناگهان مرد مسافری جلو آمد واز او پرسید:ای مرد بگو ببینم مردم این شهر چطور آدمایی ین؟مرد شاعر کمی فکر کرد و پرسید:مردم شهر تو چطور آدمایی ین؟مسافر گفت:مزخرف!شاعر نگاهی به او انداخت و گفت:این شهر همین جورن!مسافر وقتی که وارد شهر شد دید آن مرد راست گفته مردم این شه
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : دوشنبه 28 اسفند 1396 ساعت: 12:54
برچسب‌ها :
  پا برهنه در پی ات سر به رویا می زنمبه آرزوی یک بار دیدنتدل به دریا می زنممدعیان معبدت بریده اند نفس عاشقانت رازیر چکمه های دیکتاتوریمی گویند تو مرده ای.باور نمی کنممی دانم که پشت زمستانهای ملالت پوش ایستاده ایو منتظر مردان آزاده ای ای آزادی!در چهار فصل سکوت منجمد این عصربه هوای تو،توان زیستن دارمدر اعماق روح رویای آزادی آن سوی دریاهادر
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : دوشنبه 28 اسفند 1396 ساعت: 12:54
برچسب‌ها :
شعر را مقصود اگر آدم گری ستشاعری هم مسند پیغمبری ست"اقبال لاهوری"ن وَالقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَقلم زبان خداست/ قلم امانت آدم است/ قلم ودیعه عشق است/هر کسی را توتمی است و قلم توتم ماست.....حیات یک ملّت در گرو حیات فرهنگی آن ملّت است.تحول تاریخی بشر جز از طریق انقلاب ممکن نیست.به امیدپیروزی انقلاب جهانی اسلام ناب محمدی"ص"به رهبری امام عصر مهدی موعود"ع"خرداد 1
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : دوشنبه 28 اسفند 1396 ساعت: 12:54
برچسب‌ها :
شعر را مقصود اگر آدم گری ستشاعری هم مسند پیغمبری ست"اقبال لاهوری"ن وَالقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَقلم زبان خداست/ قلم امانت آدم است/ قلم ودیعه عشق است/هر کسی را توتمی است و قلم توتم ماست.....حیات یک ملّت در گرو حیات فرهنگی آن ملّت است.تحول تاریخی بشر جز از طریق انقلاب ممکن نیست.به امیدپیروزی انقلاب جهانی اسلام ناب محمدی"ص"به رهبری امام عصر مهدی موعود"ع"خرداد 1391-امین .....ما آمده ایم که زندگی کنیم تا قیمت پیدا کنیم،نه اینکه با هر قیمتی زندگی کنیم. زندگی ما حکایت یخ فروشی است کهاز او پرسیدند: فروختی؟ گفت: نه، ولی تمام شد.خرداد1395.....خدایا! می دانم خالی از تقصیر نیستماما می خواهم از اینکه مرا در هر حال دوست داری تشکر کنم....حرام گشت از این پس فغان و غمخواریبهشت گشت جهان زانک تو جهان داریمثال ده که نروید ز سینه خار غمیمثال ده که کند ابر غم گهرباریمثال ده که نیاید ز صبح غمازیمثال ده که نگردد جهان به شب تاریمثال ده که نریزد گلی ز شاخ درختمثال ده که کند توبه خار از خاریمثال ده که رهد حرص از گداچشمیمثال ده که طمع وارهد ز طراریمثال گر ندهی حسن بی‌مثال تو بسکه مستی دل و جانست و خصم هشیاریچو شب به خلوت معراج تو مشرف شدبه آفتاب نظر می‌کند به صد خواریحضرت مولانا
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 22:05
برچسب‌ها :
 

تمام شب ها را

تمام روزها را

نمی توانم برای تو سالگردی بگیرم

تمام تاریخ عزادار توست

تمام روزها

خورشید را ندیدم بعدتو

پشت ابرها مانده بود

مرا هم بسوی خودت دعوت کن

زمین یخ کرده است

مردم سالهاست صبح را ندیده اند

تا اشکهای من هست

دریاها خروشانند 

 


نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : يکشنبه 24 دی 1396 ساعت: 17:46
برچسب‌ها :
قصه چنین است که  بر نگین آن نقش شده بود و سلیمان به دولت آن نام، دیو و پری را تسخیر کرده و به خدمت خود در آورده بود، چنانچه برای او قصر و ایوان و جام ها و پیکره ها می ساختند (قرآن / سبا / ١٣). این دیوان، همان لشکریان نفسند که اگر آزادباشند، آدمی را به خدمت خود گیرند و هلاک کنند و اگر دربند و فرمان سلیمان روح آیند، خادم دولتسرای عشق شوند.روزی سلیمان انگشتری خود را به کنیزکی سپرد و به گرمابه رفت. دیوی از این واقعه باخبر شد . در حال خود را به صورت سلیمان در آورد و انگشتری را از کنیزک طلب کرد. کنیز انگشتری به وی داد و او خود را به تخت سلیمان رساند و بر جای او نشست و دعوی سلیمانی کرد و خلق از او پذیرفتند ( از آنکه از سلیمانی جز صورتی و خاتمی نمی دیدند. ) و چون سلیمان از گرمابه بیرون آمد و از ماجرا خبر یافت، گفت سلیمان حقیقی منم و آنکه بر جای من نشسته، دیوی بیش نیست. اما خلق او را انکار کردند. و سلیمان که به ملک اعتنایی نداشت و درعین سلطنت خود را «مسکین و فقیر» می دانست، به صحرا و کنار دریا رفت و ماهیگیری پیشه کرد.دلی که غیب نمایست و جام جم داردز خاتمی که دمی گم شود ، چه غم دارد؟حافظ اما دیو چون به تلبیس و حیل(کلک) بر تخت نشست و مردم انگشتری با وی دیدند و ملک بر او مقرر شد ، روزی از بیم آنکه مبادا انگشتری بار دیگر به دست سلیمان افتد ، آن را
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : يکشنبه 24 دی 1396 ساعت: 17:46
برچسب‌ها :
  تقلید از حافظدیوان شرقی آلمانی، از حافظ، شاعر غزلسرای ایرانی، آرزویی بزرگ است. با بازگویی این آرزو، گوته خود را به سر منزل مقصود یعنی چشمه ی فیاض شعر می رساند. بخوانید جملات گوته را که وی در نوامبر سال 1814 به شیوایی چنین سرود:"ای حافظ، سخن تو همچون ابدیت بزرگ است، زیرا آن را آغاز و انجامی نیست. کلام تو همچون گنبد آسمان، تنها به خود وابسته است و میان نیمه ی غزل تو با مطلع و مقطعش فرق نمی توان گذاشت، زیرا
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 15:15
برچسب‌ها :
  پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمی خواست وتا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بودهم زمان با طلوع خورشید از نردهه ها بالا می رفت تا کمی استراحت کند در دور دست ها ای با پنجرهایی طلایی همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد چقدر زندگی در آن خانه با آن وسایل شیک و مدرنی که باید داشته باشد لذت بخش و عالی خواهد بود . با خود می گفت : " اگر آنها قادرند پنجره های خود را از طلا بسازند پس سایر اسباب خانه حتما بسیار عالی خواهد بود . بالاخره یک روز به آنجا می روم و از نزدیک آن را می بینم ".....یک روز پدر به پسرش گفت به جای او کارها را انجام می دهد و او می تواند در خانه بماند . پسر هم که فرصت را مناسب دید غذایی برداشت و به طرف آن خانه و پنجره های طلایی رهسپار شد .راه بسیار طولانی تر از آن بود که تصورش را می کرد . بعد از ظهر بود که به آن جا رسید و با نزدیک شدن به خانه متوجه شد که از پنجره های طلایی خبری نیست و در عوض خانه ای رنگ و رو رفته و با نرده های شکسته دید . به سمت در قدیمی رفت و آن را به صدا در آورد . پسر بچه ای هم سن خودش در را گشود . سوال کرد که آیا او خانه پنجره طلایی را دیده است یا خیر ؟ پسرک پاسخ مثبت داد و او را به سمت ایوان برد . در حالی که آنجا می نشستند نگاهی به عقب انداختند و در انتهای همان مسیری که طی کرده بود و هم زم
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 15:15
برچسب‌ها :
  ای ای عاشقان از باده چشمان او / مست و عشیق و بی خبر افتاده ام دامان او صد غلغله در کهکشان افتاده از معشوق ما / چرخ زمان چرخان او خورشید جان حیران او جان و سرم بر باده اش کو ساقی مستان کش / ما را کشد فصل سبو تا باغ سیبستان او هر چه جهان از شوق او مست و غزلخوان گشته است / گلبوته ها رقصان او گلگونه ها شبخوان او آشوب چشمش ریخته است بر کشور و ایران ما / خدمتگزاری کوچکم بر شاهدان  مستان او نور رخش تابیده است بر دفتر و دیوان ما / من عاشقم من عاشقم بر اختر و کیوان او زنده کند هر مرده ای آب حیات دیده اش / دیدیم""را زنده کرد خواب تر چشمان او سروده شده در جمعه ۲۶/اسفند/۸۴-امین شعر و داستان/امین
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 15:15
برچسب‌ها :
  در شهر ما مرد ثروتمندی زندگی می کرد که در جوانی مرده بود. چندین سال بعد همسایه ها به پلیس زنگ زدند و مرگ او را گزارش  دادند. وقتی که پلیس در خانه اش را باز کرد با حسد پیرمردی روبرو شد  که بوی تعفنش همه جا را گرفته بود. پلیس وصیتنامه پیرمرد را کنار جسدش پیدا کرد در آن چنین نوشته بود:خواهش می کنم وقتی مرا پیدا کردید وصیتم را روی سنگ قبرم بنویسید تا مایه عبرت دیگران شود. بنویسد که من قبل از آن که بمیرم،مرده بودم.مانند یک در در تاریکی تنهایی و وحشت از آینده شوم خود زجر می کشیدم. مقصر اصلی خودم بودم که در انتخاب راهم سهل انگاری و غفلت کردم.هر انتخابی برای انسان،سرنوشت خاصی رقم می زند. من هرگز در زندگی به دیگران محبت نکردم.و از هر کاری که دیگران  را خوشحال می کرد دریغ می کردم.همیشه فقط به خودم فکر می  کردم و به منافع خودم. زمانی که رییس یک اداره مهم بودم،چه رشوه های کلانی که نگرفتم!  چه پول هایی از بیت المال را که حیف و میل نکردم!چه حق هایی را  که نا حق نکردم!  افسوس!چه دل هایی را شکستم.چه آبروهایی را بر زمین ریختم. اگر کسی اعتراض می کرد با قدرتی که داشتم،او را سر جایش می  نشاندم.وقتی می دیدم ارباب رجوع به خاطر قدرت و نفوذم از من  حساب می برد خود را مانند پادشاهان فاتح تاریخ در اوج قدرت و غرور می دیدم. اما با این همه هرگز در زندگی شاد و خوشبخت نبودم.و نمی توانستم بفهمم که چرا
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 15:15
برچسب‌ها :